مسجد نصیرالملک
در یکی از محلههای قدیمی شیراز مسجدیست به نام مسجد نصیرالملک که به شکل اغراقآمیزی سرشار از رنگ است. هر روز صبح، نور از دل اُرسیهای رنگی میگذرد و جشن بیبدیلی از رنگها را در امتزاج با کاشیهای هفت رنگ دیوارها و سقف و کف مسجد بوجود میآورد.
من میان این رنگها و طرحها و انبوه پارچههای چین در چین، به جستجوی شاخ نبات خودم میگردم. نه با کلمه و واژه که با پارچه و دوخت، دهلیزهایی میسازم از جنس شور و شوق و شیدایی تا محلی برای تجلی و حضور شاخه نباتم باشد.
شدت رنگها و تنوع نور و سایههای رنگی مسجد به چنان اوج باشکوهی میرسد که سر آدم به دوران میافتد و خلسهی شاعرانه و معنویای به انسان دست میدهد. شاید کمتر مکانی را با چنین جذبهی شاعرانهای پیدا کنید که در اصل برای عبادت پرودگار ساخته شده باشد.
برخی چیزها چنان ساده مرزهای زمان و مکان را در می نوردند که گویی این دو قانون بی بروبرگرد فیزیک، خیالی بیش نیستند. حدیث عشق و دلدادگی یک از این چیزهاست. مهم نیست حدیث عشق چقدر مکرر شود! شیدایی و شوری که بر میانگیزد همیشه تازه است و بکر.
مجموعهی جدید من، مجموعهای از تن پوشها نیست. مجموعهی من حدیث دلدادگیم به وطنم و این معنویت شاعرانه و شیداییست.