در آغاز این پروژه، ویلسون روی معانی ضمنی واژه ی «زمان» متمرکز می شود. در صحبت های اکثرا خصوصی، او عمداً موضوع مکالمه را به سمت زمان می کشاند تا بتواند فرضیات غالبا ناخودآگاه فلسفی و نظری افراد مختلف را در حالی که مکررا از خود همین واژه استفاده می کنند، بشنود. او کمی بعدتر متوجه می شود خود عمل صحبت کردن، کانون هنری اش است و در نتیجه واژه ی «زمان» را با «ارتباط شفاهی» جایگزین می کند. این بار او اصطلاح «ارتباط شفاهی» را موضوع مکالمات فراوان خود قرار می دهد، که اغلب به طور غیر رسمی و در بافت دیدارهای روزانه با اطرافیانش رخ می دهند. در همین زمان ویلسون در سراسر دهه ی 1970، در بافت نمایشگاهها ایدهی «ارتباطات شفاهی» را به عنوان یک گونهی هنری عرضه کرد.
همکاری ویلسون با نمایشگاه «هنر مفهومی و جنبه های مفهومی» در فرهنگسرای نیویورک در سال 1970، گزارهی چاپ شده ای را در کاتالوگ شامل می شد که بُعد سیاسی پروژه او را فاش می کرد: «من ارتباطات شفاهی را به مثابه یک شیء عرضه می کنم، هنر تماماً اطلاعات است و ارتباطات. من صحبت کردن را به مجسمه ساختن ترجیح می دهم. من هنر را از یک مکان خاص رها ساخته ام. هنر اکنون برای همه ممکن است. من به کلی مخالف شیء ارزشمند هستم. هنر من تجسمی نیست، اما مجسم است».